تبليغاتX
اتاق آبی
سهم من آسمانیست که آویختن پرده ای آنرا از من میگیرد.
یکشنبه سی و یکم خرداد 1388
مست و هشيار

محتسب مستي به ره ديد و گريبانش گرفت

مست گفت:"اي دوست، اين پيراهن است افسار نيست" 

گفت:"مستي، زان سبب افتان و خيزان مي روي"

گفت:"جرم راه رفتن نيست، ره هموار نيست" 

گفت:" مي بايد تو را تا خانه ي قاضي برم"

گفت:"رو،صبح آي، قاضي نيمه شب بيدار نيست" 

گفت:"نزديك است والي را سراي، آن جا شويم"

گفت:"والي از كجا در خانه ي خمار نيست؟" 

گفت:" تا داروغه را گوييم، در مسجد بخواب"

گفت:"مسجد خوابگاه مردم بدكار نيست" 

گفت:"ديناري بده پنهان و خود را وارهان"

گفت:"كار شرع، كار درهم و دينار نيست" 

گفت:"از بهر غرامت، جامه ات بيرون كنم"

گفت:" پوسيده است، جز نقشي ز پود و تار نيست" 

گفت:"آگه نيستي كز سر در افتادت كلاه"

گفت:"در سر عقل بايد، بي كلاهي عار نيست" 

گفت:" مي بسيار خوردي، زان چنين بي خود شدي"

گفت:" اي بيهوده گو، حرف كم و بسيار نيست" 

گفت:" بايد حد زند هشيار مردم، مست را"

گفت:" هشياري بيار، اين جا كسي هشيار نيست
نوشته شده توسط محسن و معصومه درساعت 22:22| | لينك ثابت